محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
979
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و زمعة بن اسود و ابو البخترى بن هشام و نبيه و منيه پسران حجاج كشته شدند و ديگر سران قريش را شمردن گرفت و صفوان بن اميه كه در گوشه اى نشسته بود گفت : « به خدا اين نمىفهمد دربارهء من از او بپرسيد . » به حيسمان گفتند : « صفوان بن اميه چه شد ؟ » گفت : « صفوان اينجا نشسته است ، اما پدر و برادرش را ديدم كه كشته شدند . ابو رافع وابستهء پيمبر گويد : « من غلام عباس بن عبد المطلب بودم و اسلام به خانهء ما رسيده بود و ام الفضل مسلمان شده بود و من نيز مسلمان شدم و عباس از قوم خويش بيم داشت و نمىخواست به خلاف آنها رفتار كند و اسلام خويش را نهان مىداشت از آن رو كه مال بسيار داشت كه ميان كسان پراكنده بود ، و دشمن خدا ابو لهب به بدر نرفته بود و عاص بن هشام بن مغيره را به جاى خويش فرستاده بود . » « و چنين كرده بودند هر كس نرفته بود ديگرى را به جاى خويش فرستاده بود و چون خبر آمد كه قرشيان در بدر شكست خوردهاند ، جا خورد و زبون شد و ما احساس قوت و عزت كرديم . گويد : من مردى ضعيف بودم و در كنار زمزم تير مىتراشيدم و هنگامى كه به كار خويش مشغول بودم و ام الفضل پيش من نشسته بود و از خبر بدر خوشدل بوديم ، ابو لهب فاسق بيامد و پاهاى خود را مىكشيد و به نزديك من نشست و پشت به من داد و در اين اثنا كسان گفتند : « اينك ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب آمد . » ابو لهب گفت : « برادرزاده بيا كه خبر پيش تو است ، كار كسان چگونه بود ؟ » ابو سفيان گفت : « به خدا چيزى نبود ، همين كه به آنها رسيديم تسليم شديم كه